قایق در میان گلوله ها راهی برای خود می یابد و پیش می رود. سکان در دست علیرضا تندرو است. پیکر زخمی آقا مهدی را در گوشه ای از قایق خوابانده اند، خون از پیشانیش می جوشد و سرازیر میشود. شعاعی از نور کمرنگ غروب آفتاب اسفند ماه جلوه دیگری به چهره آقا مهدی داده است.
زخمی هستم ولی همه فکرم ، پیش آقا مهدی است. بعید میدانم مرغ از قفس پریده آقا مهدی دوباره به حصار قفس برگردد و زخمی که پیشانیش را شکافته التیام یابد. لبهایش مترنم است ، سرودی را زمزمه می کند. چشم به لبهایش می دوزم و به آخرین سرودش گوش می سپارم:
- الله و الله ... الحمدوالله ، الله و الله ... الحمدوالله.
هرچه بر شدت آتش افزوده میشود صدای آقا مهدی هم بلند تر می شود ، لختی می گذرد ... صدایی جز مهدی به گوش نمی رسد. احساس می کنم جز صدای او در جهان نیست. چنان است که گویی زمین و آسمان سکوت کرده اند تا به آواز او گوش بسپارند.
ناگهان نگاهم روی سیل بند کنار گلوگاه ثابت می ماند.عراقی ها به روی سیل بند آمده اند و به سوی تنها قایق روی آب شلیک میکنند. هنوز چشم از سیل بند بر نداشته ام که آرپیجی زنها دوباره شلیک میکنند و قایق را هاله ای از آتش به میان میگیرد ، صدای آقا مهدی اوج گرفته و بلند می شود.
- الله والله ... الحمد الله.
بال در بال آقا مهدی پرواز می کنیم ، اوج می گیریم و ... از بالا زمین ، چون گوی کوچکی از چشم ناپدید می شود. از آسمان به پیشواز می آیند و بوی بهشت می وزد. آقا مهدی در ازدحام بال ملائک ناپدید می شود و من در وسط آب فرود می آیم...
غروب عاشوراست! امام در وسط میدان تیر باران می شود ، خیمه ها می سوزد ، خورشید در گودالی غروب می کند و از دور صدای نوحه می آید.
(شهید محمد قنبر لویی)

و این چنین بود که آقا مهدی باکری خودش را رساند به دریا. از دجله به اروند و از اروند به خلیج فارس و از آنجا به بی نهایت....
او حتی نخواست در خاک دفن شود. او خود را به ابدیتی رساند که خیلی از عرفا حسرتش را می کشند.
یا علی

